تبليغاتX
الوترالموتور

       

شهادت امام جعفر صادق علیه السلام بر تمام شیعیان تسلیت باد. *

+ نوشته شده در  ساعت 6:15  توسط مسعود | 


خدايا به آنان كه ادعاي عاشقي تو را دارند بياموز كه بزرگترين گناه شكستن دل آدميان است

+ نوشته شده در  ساعت 20:12  توسط مسعود | 

داستان درباره یك كوهنورد است كه میخواست از بلندترین كوه ها بالا برود . او پس از سالها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز كرد ولی از آن جا كه افتخار كار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از كوه بالا برود .

شب بلندهای كوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید همه چیز سایه بود اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه وستاره های را پوشانده بود .

همانطور كه از كوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله كوه پایش لیز خورد و در حالی كه به سرعت سقوط می كرد از كوه پرت شد . در حال سقوط فقط لكه های سیاهی را در مقابل چشمایش می دید و احساس وحشتناك مكیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت هم چنان سقوط می كرد و در آن لحظات ترس عظیم ، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد .

اكنون فكر می كرد مرگ چه قدر به او نزدیك است .

ناگهان احساس كرد كه طناب به درو كمرش محكم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه سكون برایش چاره ای نماند جز آن كه فریاد بكشد "خدایا كمكم كن "

ناگهان صدای پر طنینی كه از آسمان شنیده می شد جواب داد " از من چه می خواهی ؟" ای خدا نجاتم بده! واقعاً باور داری كه من می توانم تو را نجات بدهم ؟ البته كه باور دارم اگر باور داری طناب را كه به كمرت بسته است پاره كن .

یك لحظه سكوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد . گروه نجات می گویند كه روز بعد یك كوهنورد یخ زده را مرده پیدا كردند . بدنش از یك طناب آویزان بود و با دست های محكم طناب را گرفته بود و او فقط یك متر با زمین فاصله داشت .

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:29  توسط مسعود | 

در زمان های قدیم پادشاهی قدرتمند زندگی می كرد كه وزیران خردمند زیادی را در خدمت داشت.
روزی این پادشاه با نارضایتی وزیران خود را فرا خواند و به آنها گفت:

"احساس بسیار عجیبی دارم. دوست دارم انگشتری داشته باشم كه حال مرا یكسان نگاه دارد. روی نگین این انگشتر باید شعاری حك شده باشد كه وقتی ناراحت هستم مرا خوشحال كند و در عین حال هنگامی كه خوشحال هستم و به این شعار نگاه می كنم، مرا غمگین سازد."

وزیران خردمند همگی به فكر فرو رفتند و شروع به مشورت با یكدیگر كردند. در نهایت تصمیم گرفتند انگشتری برای پادشاه بسازند كه بر روی نگین آن این شعار حك شده باشد: "این نیز بگذرد".

+ نوشته شده در  ساعت 18:20  توسط مسعود | 

 

با انديشه ی آشفته دانش آموختن در گردباد آتش افروختن است .

+ نوشته شده در  ساعت 21:14  توسط مسعود | 

به ارزش واقعي خويش آگاه شويد تا هرگز فنا نشويد.

ثروت حقيقي يك ملت، نه در اندوخته طلا و نقره اش ، كه در دانش ، حكمت و درستكاري فرزندان آن ملت است.

والاترين درسي كه مسير زندگي بشريت را تغيير داد، افكار و ايده هاي آن انساني بود كه نبوغش ، او را از محيط متمايز مي ساخت.

+ نوشته شده در  ساعت 5:14  توسط مسعود | 

مرا از خردي كه نمي گريد، فلسفه اي كه نمي خندد و عظمتي كه در برابر كودكان سر فرود نمي آورد دور كنيد.

 

خرد را نه در واژه ، كه در مفهوم واژگان بايد جست.

 

آنچه كه از مايملك خود مي بخشيد، با ارزش و گرانقدر نيست . بخشش واقعي هنگامي است كه از وجود خويش ايثار كنيد.

+ نوشته شده در  ساعت 23:5  توسط مسعود | 

شايد بتوانيد دست و پاي مرا به غُل و زنجير كشيد و يا مرا به زنداني تاريك بيافكنيد، ولي نمي توانيد افكار آزاد مرا به اسارت در آوريد.

 

با سالخوردگان و افراد با تجربه مشورت كنيد كه چشم هايشان، چهره ساليان را ديده و گوشهايشان ، نواي زندگي را شنيده است.

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:1  توسط مسعود | 

هيچكس  نمي تواند نكته اي را بر شما آشكار سازد، مگر آنچه كه از قبل در طليعه ناخودآگاه معرفت تان قرار داشته است.

 

آموختن، تنها سرمايه اي است كه ستمكاران نمي توانند به يغما برند.

 

انسانٍ فرزانه، با مشعل دانش و حكمت پيش رفته و روشنگر راه بشريت خواهد شد.

+ نوشته شده در  ساعت 21:30  توسط مسعود | 
به جای موفقیت در چیزی که از آن نفرت دارم  ترجیح می دهم در چیزی شکست بخورم که از آن لذت می برم.
+ نوشته شده در  ساعت 17:57  توسط مسعود | 

     

 با  آب طلا نام حسین قاب کنید     با نام  حسین یادی  از آب  کنید

   خواهید که سر بلند جاوید  شوید     تا آخر عمر تکیه به اربـاب کنید

 

دوستان عزیزم سلام:

این پست با دیگر پستها کمی متفاوت است.

من برای این پست خیلی زحمت کشیدم و تمام تلاشم را کردم تا این پست را برای شما آماده کنم.

هر چند که میدونم هیچ کدوم از شما وقت نمی کنید این پست را کامل بخونه ولی امیدوارم این پست برای عده ای از دوستانی که کار تحقیقی می کنند و یا اطلاعات بیشتری نیاز دارند مفید باشد.

راستی حجم این پست بالاست برای این که وبلاگ راحتر لود بشه مطالب را در یک وبلاگ دیگه گذاشتم.

از شما دوستان عزیز می خواهم که نظرات خود را همینجا بگذارید.     

                                                                                              التماس دعا

                                  اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  ساعت 0:40  توسط مسعود | 

       

سرت رو بالا بگیر و بدان تو انسانی هستی که حق هر کاری رو داری *

           

+ نوشته شده در  ساعت 23:42  توسط مسعود | 

کوتاهترین فاصله بین یک مشکل و راه حل آن فاصله بین زانوهایت تا زمین است   کسی که در برابر خداوند زانو بزند در مقابل هر مشکلی می تواند بایستد.

+ نوشته شده در  ساعت 20:20  توسط مسعود | 

 

جوانه بزن...

 

دو بذ در خاک حاصل خیز با هم صحبت می کردند.

بذر اولی گفت:من می خواهم رشد کنم می خواهم ریشه هایم را به اعماق خاک بفرستم وجوانه هایم را از پوسته زمین خارج کنم وبه اوج آسمان برسم.می خواهم غنچه های لطیفم را مثل چترهای نوید بخش بهار باز کنم...می خواهم گرمای خورشید را روی صورتم احساس کنم ولطافت شبنم صبحگاهی را روی گلبرگهایم.واین چنین او رشد کرد.

بذر دومی گفت:من می ترسم.اگر ریشه هایم را به اعماق زمین بفرستم،نمی دانم در آن تاریکی زیر زمین چه اتفاقی برایم خواهد افتاد.اگر بخواهم راهم را از زیر پوسته سخت زمین باز کنم ممکن است جوانه های ظریفم آسیب ببینند.اگر غنچه های تازه ام را باز کنم وحلزونی آنها را بخورد چه کنم؟واگر کودکی شکوفه هایم را بچیند چه بر سرم می آید؟ نه.... بهتراست صبرکنم واین چنین اوصبر کرد.

در بهار یک مرغ که در آن حوالی در جستجوی غذا بود،بذر دومی را پیدا کرد و خورد.

+ نوشته شده در  ساعت 22:56  توسط مسعود | 

پروردگارا ، مرا با كيفر خود ادب مكن و به بند تدبيرت گرفتار مدار. خدايا ، از كجا براي خويش خير بدست آورم؟ حال آنكه جز در نزد تو يافت نشود و از كجا راه نجاتي يابم؟ در حال كه رهايي جز با كمك تو ميسر نگردد. نه آن كس كه نيكي كند از ياري و رحمتت بي نياز است و نه آن كس كه بدي نمايد و به تو جسارت ورزد و خشنودي تو را نخواهد از ميدان قدرت تو خارج مي شود .

اي خداي من! اي خداي من!...

+ نوشته شده در  ساعت 17:54  توسط مسعود | 

                    

 شخصي با احترام نزد بهلول آمد واز او راهي را براي كسب سودي كلان در خواست كرد . بهلول نيز وي را راهنمايي كرد و گفت :مقدار زيادي آهن بخر و بعد از چند ماه بفروش . با گذشت زمان قيمت آهن رو به رشد رفت وفرد با فروش آنها سود زيادي كرد. دوستش از وي راز موفقيّت د شدنش را پرسيد و  وي دوستش  را نزد بهلول فرستاد و گفت:از او كمك گرفته ام .

آن مرد كه بهلول را فردي نادان مي پنداشت خطاب به وي گفت : بهلول ديوانه بيا كه كارت دارم. بهلول از خانه اش بيرون آمد ،مرد گفت : بهلول ديوانه كاري كن تا من هم ثروتمند شوم . بهلول در جواب او گفت : تا جايي كه ميتواني پياز بخر و انبار كن وبعد از چند ماه بفروش . مرد به گفته ي بهلول عمل كرده وبعد از چند ماه براي فروش پيازها به انبار سر زد و متو جه شد تمام پيازها  گنديده وفاسد شده است ، ناراحت و عصباني به خانه ي بهلول رفت و فرياد كشيد بهلول ديوانه كجايي. بهلول خونسرد بيرون آمد و پرسيد چه شده؟مرد با عصبانيت گفت:تمام پيازها گنديده و به جاي سود ضرر كرده ام. بهلول كفت:خوب كه چه؟مرد گفت مگر تو مرا راهنمايي نكردي تمام كارهايي كه گفتي را انجام دهم به سود خوبي خواهم رسيد ولي اكنون ضرر كلاني كرده ام. بهلول در جواب گفت:تو مرا بهلول ديوانه خطاب ميكني چطور انتظار داري كه من تو را نصيحت عاقلانه كنم .

+ نوشته شده در  ساعت 4:46  توسط مسعود | 

روزي هارون الرشيد به بهلول خطاب كرد : آيا مي خواهي خليفه باشي؟

بهلول گفت: دوست ندارم.

هارون گفت : چرا؟

بهلول پاسخ داد: براي اينكه من به چشم خود مرگ سه خليفه را ديده ام  ولي خليفه تا به حال فوت دو بهلول را نديده است.

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:25  توسط مسعود | 

حكيمي مي گويد : دنيا سه روز است.

 

ديروز، كه ديگر برنگردد.

 

امروز، كه دوام ندارد.

 

فردا،كه حالش معلوم نيست، شايد به آن نرسي.

+ نوشته شده در  ساعت 23:50  توسط مسعود |